تبليغاتX
آهنگ قلبها

درباره


موضوعات
ادامه دارد

-----------

تبلیغات

Narenj.com بهترین سایت ایرانی - موزیک - ویدئو کلیپ - جوکستان - فکر خوانی - گالری عکس و ...

يادتون باشه

يادتون باشه عشق يه بازيه اماوقتي

خسته شدين نمي شه از وسط ول کنين

يادتون باشه هميشه طرفه مقابلتونو

بفهمين چون اين بازي بي قاعده است

يادتون باشه اگه مي خواين تو اين

بازي برنده باشين بايد صادق باشين

تو اين بازي بايد خودتو يادت بره

بايد دلتنگ بشي

بايد بي قرار بشي

ولي نبايد

دروغ بگي

نبايد خودتو گول بزني

و اين بازي هيچ وقت يه برنده نداره

اگه پايانش رسيدن باشه

هر دو برنده ايد

و

اگه باختن باشه هر دو باختيد

و يادتون باشه به خودتون دروغ نگيد.

خودت را دوست داشته باش

تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي
براي عشق هيچ گاه دير نيست.

پس نگران گذران عمر نباش
عشق در بستر زمان شکل مي گيرد.

پس بايد صبور باشي

بيشترين لذت عاشق از عشق است

نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 1:1 
 
چند سال پيش گروهي از فروشندگان در شيکاگو براي شرکت در يک سخنراني عازم سفر مي شوند و همگي به همسران خود وعده مي دهند که روز جمعه حتماً براي صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنراني، بحث طولاني مي شود، طوري که حرکت هواپيما نزديک مي شود که اين مسئله باعث مي شود تمام فروشندگاني که به همسران خود وعده داده بودند، به يکباره به سمت فرودگاه هجوم بياورند. در زماني که همه آنها مي کوشيدند تا راه را براي خود باز کنند و از ترمينال فرودگاه رد شوند، پاي يکي از آنان از روي بي دقتي به پايه ميز دکه اي اصابت کرد و سيب هاي روي آن، زمين مي ريزد . مسافران همه بي تفاوت از اين مسئله خود را به هواپيما مي رسانند و در جاي خود مي نشينند و نفس راحتي مي کشند که مي توانند به خانواده خود برسند.
اما يک نفر از آنان مي ايستد و نظاره گر صحنه مي شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظي مي کند و به دخترک سيب فروش کمک مي کند که سيبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و اين کار برايش سخت.
آن مرد در حين جمع اوري سيبها متوجه مي شود بعضي از سيبها له شدند و بعضي ها کثيف پس 10 دلار به دخترک مي دهد و مي گويد اين هم خسارت سيب هائي که من و دوستانم آنها را خراب کرديم و اميدوارم ناراحتتان نکرده باشيم.
مرد ايستاد و با گامهاي بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در اين هنگام دخترک ده ساله با صداي بلند و در ميان جمعيت رو به او کرد و گفت: ببينم، نکند شما حضرت عيسي هستيد؟
مرد مات و متحير در جاي خود ميخکوب ماند.
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:59 
 
هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ ادمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

پس چش هيچکسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي ام آفتابي بود

اگه شب مي رفتم خورشيد نبود

اسمون خوب مي دونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب وناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب

من همه ي ارزوهاشو باخته بود

چهره ي هيچکسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسايي که واسه شون مهم بودم

همشون يه جورايي مرده بودن
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:57 
 
هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ ادمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

پس چش هيچکسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي ام آفتابي بود

اگه شب مي رفتم خورشيد نبود

اسمون خوب مي دونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب وناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب

من همه ي ارزوهاشو باخته بود

چهره ي هيچکسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسايي که واسه شون مهم بودم

همشون يه جورايي مرده بودن
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:56 
 
چشمان من سياهي شبهاي ساکت چشمهاي ليلي را ندارد

چشمان من دريا نيست...موج ندارد

چشمان من شکوه جنگل ندارد ..چشمان من ته مانده قلب سوخته اي است که از شعله عشق تو خاکستر شده است.
_________________
چه قشنگ شدن چشمام واسه ديدن تو

امشب شبيه که ميان ستاره ها دنبال من

بدرقه ي راه رسيدن به ناز چشماي تو

خوشحال يا شاد اگه مي بارن چشماي من

ميدونم ميبازن اين همه ناز رو واسه رخ تو ...

مي خوام بموني تا بمونم پيشت من

اگه شده حتي يه شب باشم در آغوش تو

ميخوام دستاي گرمت رو بسپاري به من

واسه تک تک نفس کشيدنات بشم فداي تو

امشب ستاره ها چشمک ميزنن به من

ميدونن اونام حتي قراره من برم ديدن تو
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:55 
 
عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني سروراي آويختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني عطر گلهاي سفيد


تاريخ: سه‌شنبه 3 بهمن 1385 - 12:40 عنوان: عشق يعني؟

--------------------------------------------------------------------------------


عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني سروراي آويختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني عطر گلهاي سفيد

عشق يعني يك بغل دلدادگي
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:53 
 
درد در سراچه نگاهت رنج را به ديدار مي نشيند
بي آنکه هيچ محنتي به روزگار غربت آدميان نفوذ کند و تو در انديشه پيدا کردن خود ميان صفر و يک تا بينهايت جاري مي شوي
بيهوده
و چه غمناک است دل بستن به صفر د رامتداد نگاه يک
ديروز ميان فاصله هاي تنهايي خود حيران بودي
امروز در التهاب فراموشي دردت سرگردان
درد غفلت
درد ناجوانمردي
وبيهوده فرياد را به اتتظار مي نشيني
در سراشيبي سقوط در دامنه بينهايت صفر و يک
و تو مي ماني و چشماني پف کرده از تماس نور
انس سراسر وجودت را فرا مي گيرد
کيست اين خيال پرداز
کيست اين وهم شيرين
ومنظره در منظره خيال مي بافي
بي هيچ نشانه اي
تنها به اميد صفر ويک
و وقتي چشم باز مي کني
دنيا را مي بيني
حقيقت را و آن چهره کريه را
تو مي ماني و اندوه بي پايان تنهايي
باز هم تنهايي
سکوت مي کني
فرياد مي زني بر ناجوانمردمي مردم
ولي افسوس
ماوايي نمي يابي بجز تنهايي خودت
ميان دنياي مجازي صفر و يک
صفرو يک
آدم تنها آفريده شد
و مونسي براي تنهايي او خداوند آفريد از نيمه ديگرش و همو بود که هبوط داد آدمي را از بهشت برين به دنياي خاکي
و حال در عصر تمدن ميان آهن و انسان
الفتي افتاده بيهوده و عبث
و چه غمنامه ها که نمي توان سرود از روزگار ليلي و مجنون رايانه اي
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:51 
 
يكي را از ملوك عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده و زمام عقل از دست داده. بفرمود‌ش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت

كاش آنان كه عيب من مي جستند گيف ت اي دلستان بديدندي
يا كه پيغام ها و خط تو را توي وبلاگ من بخواندندي



تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي. فذالك الذي لمتنني فيه. ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورت است كه موجب چندين فتنه. بفرمود‌ش طلب كردن. با اينترنت در احياي عرب بگرديدند و IP كش كردند و هك كردند و فيلترينگ نمودند و بدست آوردند و پيش ملك در صحن سرا‌چه بداشتند. ملك در هيات او نظر كرد؛ شخصي ديد سه فام، باريك اندام[ و سيبيلو !] در نظرش حقير آمد، به حكم آنكه كمترين خدام حرم او به جمال از او در پيش بودند و به زينت بيش. مجنون به فراست دريافت، گفت: از دريچه ياهو مسنجر بايد با او چت كردن تا سر حال وي بر تو تجلي كند

بي اكانتان را نباشد درد ريش جز به ياهويي نگويم درد خويش
گفتن از چت رووم بي حاصل بود با يكي نا كرده چت در عمر خويش
تا تو را حالي نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پيش

چند دو بيتي عاشقانه رايانه اي

مپندارم كه شايد مرد هيزم
كه مي دوزم به تو چشمان ريزم
جمالاتت همه از پشت عينك
نمايد بهر من كوچك عزيزم

به ما گفتند جشن و سور و كوس است
و تشكيلات آن دمب خروس است
ولي آنجا فقط يك بغچه ديديم
كه مي گفتند توي آن عروس است


مشخصم بشوي تو اگر كه اينويزي
قسم به ياهو مسنجر نگويمت چيزي


"منم يا رب در اين دولت كه " يار آنلاين مي‌بينم؟
به استاتوس(!) زيبايش گل‌ ات-ساين* مي‌بينم؟
+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:50 
 
براي گفتن داستاني که نهايت بزرگي عشق را نشان ميدهد

داستاني شيرين که از عشق وعمرش از درياها نيز بيشتر است

وحقيقتي ساده درباره عشقي که او به من هديه کرد

از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي دانم ....زيرا در مصف عشق او بايد الفاظ بسياري بکار برد

با اولين سلام او .با اولين سخن او.معناي جديدي به جهان پوچ من داد

که در آن هيچ تکرار و علاقه ي ديگري نبود

او به زندگي من پا گذاشت و آن را شيرين کرد

او قلب مرا کاملا پر کرد که ديگر جاي هيچ کس و چيزي نخواهد بود

او قلب مرا با چيزهاي خاص پر کرد وروح مرا با انبوهي از عشق پر کرد

براي همين هر کجا بروم تنها نخواهم ماند...البته با وجود همراهي او چه کسي تنها خواهد ماند؟

هر وقت در جستجوي دستان او باشم او در کنار من است ...چه مدت از اين عشق گذشته باشد نمي دانم

من هيچ جوابي ندارم اما همين قدر ميدانم بگويم که به او احتياج دارم تا زماني که ستاره ها مي درخشند

من محبت اورا مي پذيرم و بي آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

چون ميدانم فردا بيشتر از امروز دوستش دارم

جاودان باشي اي عشق
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:18 
 
يک روز صبح زود چشمهايم را باز مي کنم فرشته اي بالها يش را به صورتم مي زند و مي گويد:

اين آخرين است که خورشيد را مي بيني .

مي تواني تا غروب کنار پنجره بايستي و با آسمان و پرنده هايش حرف بزني.

مي تواني مشقهاي کودکي ات را تمام کني.

مي تواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي

مي تواني زانو به زانوي خدا بنشيني و گناهان ريز و درشت و تکراري را بشماري و يک دل سير گريه کني.

وقتي فرشته به سوي بينهايت پر مي کشد يادم مي افتد هنوز کار هاي زيادي هست که انجام

بدهم. بايد صندلي خالي ام را کنار گلدانهاي شمعداني بگذارم

با ابرهاي دلتنگ راه بروم .ارام و بي صدا با آرزوهايم خداحافظي کنم.

عکس عشقم را ببوسم

بايد دلها ئي را که شکستم از نو بسازم و سرانجام خدارا سپاس گويم.

فرشته خيلي دور مي شود ولي من با همه ي وجود فرياد مي زنم :

اي فرشته مهربان ...از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد.

فرصتي براي دوست داشتن

يک روز کافي نيست.

باور کن هنوز به خيلي ها نگفتم که دوستشان دارم
به من مهلت بده...................
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:17 
 
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم.
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:16 
 
براي شکستن من يه اخم کافيه
نيازي به فريادت نيست

واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه
نيازي به قهر نيست

براي مردنم حرف رفتنت کافيه
نيازي به انجامش نيست ...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

زيباترين قسمت حيات تو هستي
منشا شور و نشاط تو هستي
ساده اي , مهربوني , برام عزيزي
اوني که دلم ميخواد تو هستي

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

بغضم شکسته اما ازم خبر نداري / نيستي آخه کنارم تا پا به پام بباري

<<<<<<>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

اگه يه خار بوست کنه بهتر از اينه که يه بوس خارت کنه !

<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<>>>>>>>>

هميشه با غمت من در ستيزم
به اين خاطر هميشه اشک ريزم
به هر برگ گلي اين را نوشتم :
تويي اميد من تنها عزيزم
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:15 
 
يک روز زندگي
دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده -باقي نمانده بود
پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت
تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سکوت کرد
اسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سکوت کرد
جيغ زد و جارو جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پاي فرشته و اسمان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزيزم.و اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...
با يک روز چه کار ميتوان کرد
خدا گفت:
ان کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند
گويي که هزار سال زيسته است
و ان که امروزش را در نمي يابد
هزار سال هم به کارش نمي ايد
و انگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت
و گفت:حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد
اما ميترسيد حرکت کند
ميترسيد راه برود
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت
وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
ان وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و صورتش پاشيد
زندگي را نوشيد
زندگي را بوييد
و چنان به وجد امد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد
مي تواند...........
او در ان يک روز اسمان خراشي بنا نکرد
زميني بنا نکرد
مقامي به دست نياورد
اما.......
اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به انهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي انها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز اشتي کرد و خنديد
لذت برد و سر شار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد وتمام شد
او همان يک روز زندکي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ."کسي که هزار سال زيسته بود"......
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:14 
 
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.



گهواره‌هاي ِ خسته‌گي




از کشاکش ِ رفت‌وآمدها




بازايستاده‌اند،



و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند
فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش


هنگامي که تگرگ




در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر




نطفه مي‌بندد.



و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.

جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست

من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم


تا با تو

ابديتي بسازم. كه خيالي بيش نبود


نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:12 
 
به سرم زده

به خاطره هايت سري بزنم

آخر اين روزها اتفاقي برايم تکرار مي شوي

چه اينجا

در بعد دلتنگ اين اتاق

چه آنجا در محل کار تو

نمي داني چقدر نجيب است خاطر ه ات

بلند و رو يا ئي است

مثل تر شدن گونه گل مهتاب

اين روزها

عجيب به فکر تکرار هوايم

در هواي بي هوا يي تو

فريبم نده با مهربانيت

با چشمهاي درخشانت

شکل بعد از ظهر خاطره ها

آتشم مي زند

.............
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:11 
 
جاده خوشبختي در دست تعميره
دور بزن برگرد اين اسمش تقديره
پل رابطه در دست احداثه
تامين بودجه کار تو دست اندازه
چراغ هاي پارک همگي خاموشن
يه سري آدم اونجا يه چيز هايي ميفروشن
يه راننده ناشي يه راننده مسته
هر طرف ميري همه جا بنبسته
وقتي که عاشق بودن گناه
فرصت رابطه يک نگاه
معني سکوت تو صدامه
نپرس از من نپرس از عشق
دولت بيدار فقط تو خوابه
منزل مقصود يه سرابه
عمر اين قصه عمر حبابه
نپرس از من نپرس از عشق
فرشته ها رو خبر کنيد اين همه بس نيست
مشترک مورد نظر در دسترس نيست
تلفن امداد يک سره اشغال
اين پيش شماره که مال پارسال
پول نداره ولي اخلاقش بد نيست
وقتي پول نداره اخلاق ديگه مطرح نيست
خواستم بيام پيشت خيابونا شلوغ بود
اگه گفتم دوستت دارم شوخي کردم اونهم يه دروغ بود
اقا دل خوش بگو سيري چنده؟
پسرم گوش کن نصيحت مثل پنده
جاده خوشبختي در دست تعميره
دور بزن برگرد اين اسمش تقديره
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:9 
 
من به هستي من به من و من به تو مي انديشم
اي دوست که سراي زندگي من بي تو سراچه اي خاليست
در زمزمه جويباران زندگي را جستجو کن
در نواي مرغان عاشق سرود حيات بخوان
در همهمه ي شاخساران روح را دنبال کن
در طلوع خورشيد لبخند بزن
در بينهايت به عشق بيانديش
و در صداقت و پاکي خود را درياب
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:8 
 
و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ
بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت
که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستي به کسي خواهم داد
اگر از سمت سادگي به سوي من آيد
( به من آموختي که به دنيا بايد
با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت )
نازنينم خداحافظ
ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم
آن زماني که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشيدم
همه حرفي تازه بودند و
من فقط خنديدم
ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ...
نازنينم خداحافظ
من تو را مي بخشم
اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد
يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ...
نازنينم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشي از تو
پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من
هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست
يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...
نازنينم خداحافظ
ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم
(( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد
و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...))
نازنينم خداحافظ
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوي فرداها روان هستيم
پريد از چشمهايم خواب ديروزت
من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم...............
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:7 
 
بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ
باورم نايد که عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من کاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر بچشمت چيستم ؟
ليک در آينه مي بينم که واي
سايه اي هم زانچه بودم و نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي ميکوبم ولي بر گور خويش
وه که با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نميجويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
کاين دل ديوانه را معبود کيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او که در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او که در من بود آخر کيست کيست ؟؟؟؟
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:6 
 
در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام. مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد. سالهاست که

در اين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع چرخ هاي قطار خوشبختي بر روي اين ريل ها خواهد لغزيد.

صداي سوت قطار مي آيد و کم کم قطار را مي بينم، مي گويند قطار زندگي است، سفيد، سفيد، سفيد.

صداي گريه نوزادي با صداي سوت قطار به گوشم مي رسد، نوزاد اولين نفس عشق را در قطارمي کشد، به سرعت باد از کنارم مي گذرد و من به انتظارنشستم. باز صداي سوت قطار سکوت مرا مي شکند، مي گويند قطار عشق است.

مي خواهم زودتر آن را ببينم، از دوردست ها پيدا مي شود. با خود عشق همراه دارد. سرخ، سرخ، سرخ.

دختري دستان کوچکش را براي من تکان مي دهد و مادرش او را به داخل قطار مي کشد،

چقدر قطار عشق زيباست.پس قطار خوشبختي کي به ايستگاه مي رسد؟

باز صداي سوت قطار سکوت لحظه هايم را مي شکند. ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟

قطار جاودانگي و صداي الله اکبر، سبز، سبز، سبز. مرد سوزن بان به کنارم مي آيد وزمزمه مي

کند که بايد برود. سوار قطار ابديت مي شود و مي رود. تنها شدم، او هم رفتف ديگر چشمانم

سويي ندارد. صدايي به گوشم مي رسد، صداي سوت قطار است. قطار خوشبختي مي آيد.

چقدر زيباست هفت رنگ عشق و من با آن همراه مي شوم. مي بينم خوشبختي در لحظه هاي

گم شده زندگي من بوده است و من چه بيهوده سال ها به انتظار آن نشسته ام.

خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان، در دستان دخترک کوچک نهفته بود.


"خوشبختي خود من بودم، فکرم، عشقم و خدا که هميشه با من بود"
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:5 
 
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.


بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.


گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟


نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم


بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.


وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......


ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده


داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين


فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به


دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.


گفت و اين بار رفت سمت دريا...................
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:3 
 
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم


نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داري و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم


او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشي ، زندگي ام بي معني خواهد بود


فکر ميکردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاري که ميکنم

گوش دادن به تمام آن چيزهايي است که نگفتم


نگفتم : باراني ات را در آر ، قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم

نگفتم : جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي، خدا به همراهت


او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چيزهايي که نگفتم زندگي کنم
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 1:1 
 

تا بحال عاشق شده ايد؟ احساس کرده ايد که خوشبخت ترين و شاد ترين انسان روي زمين و تنها عاشق واقعي دنيا هستيد؟ هيجان جسمي و روحي عشق فراموش شدني نيست. ولي به قول ادگار آلن پو نويسنده آمريکايي هيچ هيجان شديدي نمي تواند ماندگار باشد. بدن توان تحمل اين همه هيجان را ندارد. عشق هيجاني هم به همان صورت نمي ماند و تغيير حالت مي دهد

اگر همه چيز براي دلدادگان به خوبي پيش برود و عشق به وصال بينجامد، به تدريج عشق تند تغيير ماهيت مي دهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد تبديل مي شود که البته اصلا هيجان و از خود بيخودي اوليه را ندارد

در حقيقت تجربه عشق يک روند شيميايي است شامل سه پله بارز: 1- شهوت 2- عشق رمانتيک 3- وصال

هر سه مرحله زيست شناسي توسط هورمونهاي انسان کنترل مي شوند و در راستاي يک هدف قرار دارند: توليد مثل

شهوت ما را به شکار جنس مخالف مي کشاند؛ عشق رمانتيک گزينه هاي ما را محدود و نيروي ما را بر يک نفر متمرکز مي کند و پيوند ما را وا مي دارد کنار گزينه خود آنقدر بمانيم تا توليد مثل کنيم و فرزندان خودمان را بزرگ کنيم و با اين حيله طبيعت بقاي نسل ما را تضمين مي کند
+| نوشته شده توسط در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 0:54 
 
شنيديد ميگن دل به دل راه داره؟

توي زندگيتون تا حالا پيش اومده كه از يكي خيلي بدتون بياد ولي هيچ موقع ابراز نكنيد؟ و احساس كنيد اونم دقيقا همون احساس رو به شما داره؟

و همين طور از يكي خوشتون بياد، بعداً معلوم شِه اونم از شما خوشش مي اومده؟

يكي از دوستام مي گفت يه روز كه رفته بودم بانك، تا چشمم به تحويلدار بانك افتاد، ناخودآگاه احساس كردم اصلا ازش خوشم نمياد، گذشت تا اينكه وقتي نوبتم رسيد و باهاش سلام و عليك كردم، بِهِم گفت آقا ببخشيد ولي من اصلا از شما خوشم نمياد، همين طور كه بُهتَم زده بود بهش گفتم راستش منم از شما بي اختيار خوشم نمي اومد ولي به روم نياوردم!!.

عجيب بود! نه؟!

حالا ذهنتون را از بديها و بد اومدنا جارو كنيد و بياين سر محبت و دوست داشتنهايي كه مثل نسيمي تو دل مي وزَد و سينه رو خنك مي كنه.

بعضي وقتها دل آدم برا چيزهايي غش ميره كه حتي يك بار هم اونارو نديده.

بذاريد واژه هامو اصلاح كنم، و اينطور بگم كه: من با چشمِ سرم نديدم اما از كجا معلوم، شايد دلم با چشماي خودش ديده؟!

داستان دل و عاشق شدناشو اينا، داستاني پر سوز و گدازِ كه حكايتهاي هفتاد من درباره اش گفته شده كه هر چه بيشتر پاي آن مي نشيني بيشتر مي فهمي كه دل آدمي، آدمي است كامل كه سر و چشم و گوش دل رو يكجا دارد و مي بيند و مي پسندد و مي خواهد و...

اين معادله ي دو مجهولي رو براي بدست آوردن كساني كه هي دلتونو ياد مي كنن حتماً حل كنيد:

دل شما هر روز چند بار ياد كي مي افته؟؟!!

شما مي گيد دل تو اين كاراش حساب و كتابي هم داره؟

يا نه، همين جوري يه بار از اين خوشش مياد و يه بارم از اون؟

قبل از اينكه شما نظرتون رو ارسال كنيد من نظرمو بگم؟

به نظر من همون طور كه خودمون كوچولو بوديم و، كم كم بزرگ شديم و، در اين حركت از هر روزمون يه خوشه برداشتيمو، رو حساب يا بي حساب يه چيزايي رو ياد گرفتيم و، خلاصه ته كار شديم آدم الان، با اين طرز تفكرِ...! و با اين علاقه ها و سليقه ها؛ دلمونم اولش كوچولو بود و ساده و پاك، كه كم كم بزرگ شد و مطابق آنچه بخوردِش رفته بود بار اومد.

دلمون هم واسه خودش سليقه دار شد.

و نتيجه ي حرفم اينكه دل هم بي حساب و كتاب جايي نميره، بلكه هر طور كه بار اومده با همون فرهنگ و با همون ملاك و معيار كار مي كنه.

حسن ميگه به امام رضا گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنين.

امام فرمودند: تو فكر مي كني من تو رو يادم ميره؟


كار سخت شد!!

خودمون كم بوديم حالا بايد دلمون رو هم بپّاييم كه كجاها ميره و با كيا مي گرده.

بله! واقعاً بايد دلمونو بپّاييم كه با كيا دم خوره؟، از كيا خوشش مياد؟، و كيا رو هي ياد مي كنه؟

راستي دل شما هر روز چند بار ياد كي مي افته؟؟!!

اين معادله ي دو مجهولي رو براي بدست آوردن كساني كه هي دلتون رو ياد مي كنن حتماً حل كنيد.

اگر دلتون روزي دو سه بار ياد كاراي بد بد مي كنه، بدونيد اونكه عاشق كاراي بده (همون شيطونو ميگم ديگه) دقيقا همون موقع اونم تو نخ شماست.

و اگه با آدم خوبا و كاراي خوب و ... دم خوره، مطمئناً حور و پري هم با دل تو دم خورند.

باور كنيد حرفام درباره رفت و آمدهاي دل راسته! ميگيد نه! اين داستانو گوش كنيد.

يك روز آقايي به نام "حسن ابن جهم" امام رضا _عليه السلام_ رو مي بينه و...

حسن ميگه به امام گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنين.

امام فرمودند: تو فكر مي كني من تو رو يادم ميره؟

حسن ميگه: تا امام اين جواب رو دادند پيش خودم فكر كردم و با خودم گفتم: خوب ايشون كه برا شيعيان و دوستانشون دعا مي كنن، منم كه از شيعيانشون هستم؛ و جواب امام رو دادم كه: نه! شما منو فراموش نمي كنين.

امام فرمودند: چطور اينو فهميدي؟

گفتم: من از شيعه ها و دوستاي شمام و شما هم كه برا شيعه هاتون دعا مي كنين!

بعدش امام فرمودند: بغير اين، چيز ديگه اي هم فهميدي؟

حسن ميگه گفتم: نه!

و امام فرمودند: هر وقت خواستي كه بداني پيش من چه داري! نگاه كن به آنچه كه من در نزد تو دارم.

يعني ببين من تو دلت برات چه جاگاهي دارم و از اون نتيجه بگير كه تو هم پيش من در همون جايگاهي.

داستان جالبي بود! نه؟!

حالا فكر كنم با اين حديث باورتون شده باشه كه "دل به دل راه داره"

و باورتون شده باشه كه " دل هر جا كه بهش عادت كرده و خوشش اومده و باهاش بزرگ شده راه ميزنه"

و باورتون شده كه "از اين به بعد بايد حواسمون به رفت و اومداي دلمون باشه كه با كيا بِده بستون داره"

فكر كنم وقتشه كه همين امروز، بي معطلي، بريم سر صندوقچه ي دل و، ببينيم چيا از كيا داره و بعد بفهميم كه از خودمون چي پيشِ كي داريم.

يه نكته رو حيفم اومد راجع به "حسنِ" قصه مون نگم و اون اينكه ايشون چه آدم بزرگي بوده كه دلش دم خوره دل نازنيني چون امام رضا _عليه السلام_ بوده.
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:29 
 
دلم مي خواست من باشمو تو با يک دنياي خالي.دوست داشتم تو باشي منو دو قلب ﭘر احساس.اما نميشه
بدون تو دنيا برام ارزشي نداره.کاش خودم مي مردم. اما مرگ لحظه هاي ﭘر احساس زندگيمو نمي ديدم.خدايا چه سخته.تحملش چه سخته
اما مي دونم که اگه نشد باهم باشيم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بيش از هر زماني اون دلي که بهم دادي تو قلبم حس مي کنم
امشب اگه تنهام
اگه نيستي باهم اشک بريزيم.اما ضربان قلبتو توي دلم احساس مي کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمي برد.امشب از درد جدايي و غم نبودنت نمي تونم بخوابم
نيستي اما من حست مي کنم.باهام حرف نمي زني اما من صداتو مي شنوم که تو دلت داري حرف مي زني.نمي بينمت اما با همه وجود تو ذهنمي
الان به ياده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزيد.صداي منم لرزيد
وقتي صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهميدم که ديگه هرگز اين صدارو نمي شنوم.اشک ريختم.اما چيزي عوض نشد
من موندم با يک جاده بي انتها که از اين به بعد کسي رو براي همراهي ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره اي جز تحمل نداشتم
زندگي با من چي کار کرد؟امشب چه طولاني شده.بغضمم نميشکنه. امشب همه چيز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صداي ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشيدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبي که تو به من دادي
سخته.سخت تر از حد توانم.حست ميکنم. با همه وجود حست مي کنم.مي دونم که الان داري به من فکر مي کني.مي دونم. باور دارم
با من نيستي اما من تورو با ذره ذره وجودم حس مي کنم
مي دونم که تو هم منو حس مي کني
دارم آهنگايي که با همه وجود به تو دادم گوش مي دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم مي دونستم که توي اين شب که عزاب آور ترين شب زندگيمه تنها اين آلبوم ميتونه منو با آهنگاش باور کنه.براي همين به تو دادم. تا تو هم تو اين شب بري سراغش.کاش تو هم الان گوش بدي و مثل من خودتو به احساس واقعي اين آهنگا ﺑﺴﭙاري
يک بار بهت گفته بودم.الان بازم ميگم.به تو ساده دل ندادم که بري ساده ز يادم.هر چقدر بيشتر فکر مي کنم کمتر مي تونم باور کنم که ديگه باهم نيستيم
چه ﭘاک بود اين احساسي که بين ما بود.چه ساده بوديم هردومون
ما که توقع زيادي نداشتيم.فقط مي خواستيم خودمونو فداي احساسي که برامون ارزش داشت بکنيم. اما نشد
زندگي به ما مهلت نداد
خدايا زندگي چه بي رحمه
ما که توقع زيادي نداشتيم. فقط مي خواستيم با هم باشيم.اما زندگي اين حقو از ما گرفت.کاش بودي و مي ديدي که بدون تو دليلي براي ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بيرونش کنم
خدايا چه سخته جدايي.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم ميشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوري گرفته.اما اين بار تو نيستي که برات از دل تنگيام بگم.ستاره دلتنگي هاي منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘيداش نمي کنم
اين شبم که به آخر نميرسه
خدايا اين زجر تا کي مي خواد ادامه داشته باشه؟چرا ديشب که با هم مي خنديديم زود گذشت؟ولي امشب که با هم نيستيم ﭘايان نداره؟
مي خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا مي کنم تو هم دستاتو بالا بگير تا دعامون بر آورده بشه.مي دونم که سخته اما بيا باور کنيم که براي ما بازگشت امکان نداره
نمي دونم امشب تا کي مي خواهد طول بکشه
اما من تحمل مي کنم.تو هم تحمل کن.ميدونم که ميگي سخته.مي دونم که داري اشک ميريزي و ميگي نميخوام
اما اينم مي دوني که ما مجبوريم که زير بار غصه هامون تحمل کنيم .ﭘس منم با تو اشک ميريزم و سعي مي کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بيشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم براي هميشه.مي دونم که تو هم تا آخرين لحظه دوستم خواهي داشت
مي خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم يک زندگي بي دليلو شروع کنم.ميخوام برم و با همه اين چيزايي که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتوني باور کني که هميشه هر چي تو زندگي دوست داشته باشي بهش نميرسي
دلم برات چه تنگه .دنيا دلش چه سنگه
دنيا حسابي مارو دور خودش دوونده.صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده
برام سخته.خيلي هم سخته
اما بايد بگم
خداحافظ زيباترين لحظه هاي زندگي من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ براي هميشه
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:28 
 
دكتر مارك كتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board مي نويسد:" ...آ«در آغوش گرفتنآ» مي تواند در محدوده ذهني يك فرد تغييراتي را ايجاد نمايد و به آنها از لحاظ پزشگي كمك كند. بالاتر از همه اينكه، آ«در آغوش گرفتنآ» هيچگونه آ«عوارض جانبيآ» ندارد و شما براي گرفتن چنين مداوايي، احتياج به رفتن نزد دكتر نداريد."

آ«در آغوش گرفتنآ» (Hug) داروي خوبي است. در اين حركت، انرژي منتقل مي شود و فرد در آغوش گرفته شده تقويت روحي و عاطفي مي شود. شما براي بقا در زندگيتان به يكبار آ«در آغوش گرفته شدنآ» ، براي حفظ و حراست از زندگيتان به 8 بار آ« در آغوش گرفته شدنآ» و براي رشد و نمو به 12 بار آ«در آغوش گرفته شدنآ» در روز نياز داريد.

پوست بزرگترين اندام بدن است و اين اندام احتياج به مراقبت هاي لازم و خوبي را دارد. يك Hug مي تواند كه قسمت هاي وسيعي از پوست را پوشش دهد و اين پيام را به پوست برساند كه "از تو مراقبت مي شود".

Hug همچنين يك وسيله ارتباطي است، كه مي تواند چيزهايي را بگويد كه شما نمي توانيد در غالب كلمات بيان كنيد. نكته بسيار زيبا در مورد Hug اينست كه شما نمي توانيد آنرا يك طرفه به كسي بدهيد، معمولا شما آنرا پس مي گيريد.

عكس زير، تصويري از مقاله اي است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". اين مقاله شرح مفصلي از اولين هفته زندگي يك جفت دوقلو را توصيف مي كند كه در هنگام بدنيا آمدن در دو دستگاه جداگانه انكوباتور( incubator)نگهداري مي شدند و پزشكان گفته بودند كه يكي از آنها زنده نخواهد ماند. اما يكي از پرستاران بخش نوزادان، دو كودك نوزاد را بر خلاف مقرارت بيمارستان در يك دستگاه انكوباتور قرار داد و براي اين كار با بيمارستان جنگيد.
زمانيكه آنها در يك دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه اي كه پنداري خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد كوچكتر و بيمار، شروع به عادي شدن مي كند و دماي بدن او بالا رفته، شكل عادي مي يابد. پس از مدتي، هر دو آنها زنده مي مانند و شروع به رشد مي كنند.
در حال حاضر دو خواهر دو قلو در خانه شان بسر مي برند، آنها همچنان با هم در يك تخت مي خوابند، و يكديگر را كيپ در آغوش مي گيرند.

بيمارستان زماني كه متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن اين دو نوزاد در كنار يكديگر شد، از آن پس در مقررات خود تغيير بوجود آورد و هم اكنون تمامي دو قلوها؛ حتي چند قلوها را در يك تخت و يا انكوباتور در كنار هم و نزديك هم مي خوابانند.
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:26 
 
عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه هاي باريک خود به هر سو مي کشاند.قلبم مي ﭠﭙد و مرا صدا مي زند و از من مي خواهد که با او در احساسش شريک شوم.از من مي خواهد که براي او کمکي باشم تا آرامتر به ضربان درآيد

با ياد او هر لحظه اشکهايم بر من چيره مي شودو ياراي مقابله را از من ميگيرد

آه دل من تو با من چه کردي؟چرا؟

آرامش زندگي ﭘر از نشاطم جاي خود را به طوفاني عظيم و دردي جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم

خدايا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه هاي دل ﭘر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني.کسي که بتوانم در دنياي ﭘر از عشق او گم شوم و خود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من دارد و احساسي که خود نسبت به او دارم نبينم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق کني

اما چه سود؟

کاش توانايي بيان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بيان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندي از عشق سرمست وجود خود مي کردم

کاش مي دانست که چگونه دل در گروي عشق او ﺳﭙرده ام

کاش مي دانست که انتظار در زندگي ﭘر احساس من به ﭘا يان رسيده و من تفاوت اين احساسي را که تنها نسبت به او دارم با تمامي احساس هايي که در زندگيم داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

اي کاش هاي من هرگز به حقيقت تبديل نمي شود. هرگز

خدايا نمي دانم چرا با من اينگونه کردي.من تو را باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي.کليد دروازه هاي دلم را نيز به همين دليل به تو ﺳﭙردم

اما چه سود؟

اينک که تو آن را باز کرده اي من نمي توانم جوابگويي به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي.زندگيم به سويي مي رود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟چرا نمي توانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نيستم نه دلم را باز ﭘس گيرم و نه قادرم رهايش سازم تا با ﭠﭙش هاي تند و بي اندازه اش مرا به سمت دنياي متفاوتي بکشاند؟

خدايا نميدانم در کدامين برزخ زندگي دست و ﭘا ميزنم.نميدانم اين راهي که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامين وادي ميکشاند

زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.مي خواستم رنگ عشق را به تمامي زندگيم بزنم.مي خواستم که زندگي سياه و سفيدم را با آن رنگي کنم

اما حالا زندگي من با وجود عشق نه تنها رنگي نشده است.بلکه تنها رنگي که درآن به چشم مي خورد سياهي است

وقتي صدايش را در ذهن خود مرور مي کنم مي بينم که در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود.صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت وآرامشي که مي توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

مي دانم که او نيز احساسي همانند من دارد.مي دانم که دوستم داردوميدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه با هيجان بيشتري مي ﭠﭙد نيستم.اما اين را نيز ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق نيست.خداوندا راهي براي من نمانده.مرا ياراي مقابله نيست.دلم مرا ميکشاندتا به سوي عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره اي برايم نمانده چون ميدانم که هرگز نمي توانم به آن ﭘاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي ﭠﭙيد که مجبور باشم تا اين ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد

اما صد افسوس که اين اتفاق افتاده و من در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي به دست آوردنش را داشتم.مي دانم که روزي ﭘشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد.اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم

زماني آرزو ميکردم و از خداي خود مي خواستم که عشق را در زندگيم وارد کند.اما خدايا چرا حالا؟چرا زماني که با سختي هاي زندگيم دست و ﭘنجه نرم ميکنم.آن را که برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟

نميدانم.هيچ چيز نميدانم.حکمت تو را نيز نميدانم.اما اين را مي دانم که در اين لحظه آرزو دارم که به من تواني دهي و قدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم

به اميد تو که سرور عشاق جهاني
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:24 
 

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش

ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:22 
 

مردم در همه جاي دنيا عاشق مي شوند، از عشق دست مي کشند يا در عذاب عشقند. عبارات عاشقانه به شما کمک مي کند تا عميق ترين افکار و احساساتتان را در زمانهايي که کلمات به راحتي بر زبانتان جاري نمي شوند، ابراز کنيد. در اينگونه مواقع عليرغم تمام تلاشتان براي پيدا کردن کلمات و جملات، هيچ کلمه اي به ذهنتان نمي رسد.
ممکن است ذاتاً يک نويسنده يا شاعر به دنيا نيامده باشيد، درست است. اما توانايي انتخاب داريد. پس بهترين و زيباترين عبارت عاشقانه را انتخاب کنيد که حرف دلتان را به عزيزتان برساند تا او بفهمد که در عمق ذهن و قلبتان چه مي گذرد.

وقتي کلمات به ياريتان نمي آيند، اجازه بدهيد عبارات عاشقانه کمک حالتان باشند. اجازه بدهيد عبارات عاشقانه به شما کمک کند افکارتان را به زيبايي بر صفحه کاغذ نقاشي کنيد.

چه براي کارت تبريک روز ولنتاين باشد، چه براي سالگرد دوستي يا ازدواج، يا نامه ها ياايميل هاي عاشقانه، اگر نمي دانيد چه بگوييد و چه بنويسيد، اصلاً نگران نباشيد.

با عبارات عاشقانه عشقتان را جاري کنيد و ببينيد که اين جملات چطور به کارت، نامه يا پيام شما جان مي بخشد.

چرا همين امروز امتحان نمي کنيد؟

10 نمونه از بهترين عبارات عاشقانه

1) "ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم." – سام کين

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت." – جوليا رابرتز

3) "دوستت دارم نه به خاطر اينکه چه کسي هستي، به اين خاطر که وقتي با توام چه کسي ميشوم." – ناشناس

4) "زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است." – آنتونيو دو سنت اگزوپري

5) "در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيار طولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد." –هانس نوون

6) "عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد." –کي نودسن

7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود." – ناشناس

8) "بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند—بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد." –هلن کلر

9) "اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند." – فرانکلين پي جونز

10) "اگر معناي عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه



+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:20 
 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
----------------
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:18 
 

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:17 
 
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:11 
 
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:9 
 

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: ''مثلث عشق'' اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر

+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:8 
 
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.

مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟

فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده.

 

خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .

آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.



+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:6 
 

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست